خرید بک لینک
آدم هرچقدر هم که خودش را به کوچه ی علی چپ بزند هرچقدر هم که خودش را گرفتارِ کار های روزمره کند هرچقدر هم که از دلتنگ شدن فرار کند آخر شب های لعنتی دلتنگی پررنگ میشود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه مرادی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 23:04

سیر تا پیاز قصه را رو کنم برایت؟ این من! تو را دوست دارد بیشتر از دوست داشتنی که در شعرها میخوانی... بیشتر از حرف هایی که خواننده مورد علاقه ات، برای معشوقه اش میخواند دوست داشتنِ من سیر تا پیاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه مرادی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 23:04

من هیچ نمی خواهم . . . تنها صدایت را می خواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد نگاهت را می خواهم تا روشنی چشم های خسته ام باشد وجودت را می خواهم تا گرمای قندیل آغوشم باشد خیالت را می خواهم تا خاطره لحظهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه مرادی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 23:04

آدم هرچقدر هم که خودش را به کوچه ی علی چپ بزند هرچقدر هم که خودش را گرفتارِ کار های روزمره کند هرچقدر هم که از دلتنگ شدن فرار کند آخر شب های لعنتی دلتنگی پررنگ میشود واقعا چرا؟ اشکا و دلتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه مرادی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 23:04

عزیزی که ندارمت!


انصاف نیست،


بخیر نکنی شب را


برای منی که شبها در دوست داشتنت مصمم تر میشوم...

برچسب: نویسنده: ترانه مرادی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 23:04

تو دوست داشتنی ترین دلیل حواس پرتی این روزهای منی ... مگه میشه ؟ مگه داریم ؟ انقدر تو ذهنم بالا و پایین میپری انقدر حواسم دنبال توا انقدر بارها و بارها اسمتو با خودم تکرار میکنم که امرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه مرادی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 23:04

یعنی میشود آن روز برسد؟ که همه احوال تو را از من بگیرند، که سراغت را فقط من داشته باشم، که بگویم، درگیر زندگیمان است خوب است، خوبیم مشغولِ دوست داشتن همدیگریم :) یعنی میشه ... ؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه مرادی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 23:04

دلم از ان حال خوب هايي ميخواهد كه تو باعثش ميشوي… ميشود حال خوب را ازمن دريغ نكني؟  فرهادم تهرانه . خودش گفت باورتون میشه . یعنی میاد کرج که من ببینمش ؟چی نذر کنم که زود جواب بده .یعنی میشه یهو پی ام بده بگه من کرجم بیا همو ببینیم فکر کنم گاه اینو بگه تا برسم بهش ده تا سکته رو زده باشم .خدایا یعنی میشه .... برام دعا کنید ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ترانه مرادی تاريخ: چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 1:53

این روزها

عجیب دلم

تماسی میخواهد

از مشترک مورد نظری،

که با گرمای صدایش

خنده را بر روی

لبانم بیاورد...

زنگ بزن دیگه .

خوابو ازمن گرفته حس لمس بودنت در نزدیکی های خودم

پس کجایی ؟ خرید ؟ دور دور ؟

تو که میدونی بی تابتم لعنتی ...

برچسب: نویسنده: ترانه مرادی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 22:33

کاش بودی و من


در آغوش تو


تا صبح میمردم!


و صبح در آغوش تو


زنده میشدم...

فردا میخواد برگرده

حتی یه سر نیومد همو ببینیم

گفت موقعیت مناسب نبود

حتما نبوده دیگه

وگرنه حتما میومد

مگه میشه که نخواد بیاد

برچسب: نویسنده: ترانه مرادی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 22:33

سلام از امشب تصمیم گرفتم بنویسم . هر چی که میشه . تو این وبلاگ . تولدمه ، سی و دومین تولد زندگیم . و دقیقا 5 دقیقه هم ازش گذشته که دارم مینویسم . تو این 32 سال اتفاقای زیادی افتاده . شاید به مرور زمان بعضیاشو بگم براتون ولی بعضیاش همیشه ناگفته باقی میمونه . تا همیشه ... یکی هست که خیلی دوستش دارم خیییییللللللی اونم میدونه ولی اهمیت نمیده چون دوستم نداره یا اگه هم داره چیزی نمیگه . جریان آشناییمونادامه مطلب

برچسب: اولین,تولدمه, نویسنده: ترانه مرادی تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1396 ساعت: 16:08

قرار شد تو این پست داستان آشناییمو با فهاد براتون تعریف کنم .در حقیقت منو فرهاد از قبل از تولد همو میشناختیم . چون مادر من و مادر فرهاد با هم همکار بودن . وقتی فرهاد تقریبا یک سالش بوده مادرم منو حامله میشه . و بعد از به دنیا اومدن من تا چند سال با هم رفت و آمد داشتیم . تا اینکه ما نقل مکان میکنیم و به شهر دیگه ای میریم که باعث جدایی بنمون میشه و فقط تنها راه ارتباطی بین دو خانواده تلفن بوده اون هادامه مطلب

برچسب: آشنایی, نویسنده: ترانه مرادی تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1396 ساعت: 16:08

صفحه بندی